یادت نرود ز یادم

  • چرا این وبلاگ؟

Good Envy, Bad Envy

Posted by حمید on April 4, 2013
Posted in: 2- گفتنی هایم برای او. Leave a Comment

IMG_6567 (2)

من خود بچشم خویشتن دیدم که جانم میرود

Posted by حمید on March 22, 2013
Posted in: 1- زندگی نامه ما. Leave a Comment

پنجشنبه ۲۲مارچ  ۲۰۱۲  

بیمارستان برنابی  – بخش بیماران نزدیک به موت – اتاق ۱۰۲

 ساعت ۶ صبح بود. از روی صندلی برخاستم. به کنار تخت مهرنوش رفتم. دهان خود را کنار گوشش گذاشتم.  میگویند حس شنوایی آخرین حسی است که از بین میرود.  میخواستم به او چیزی بگویم. امید داشتم صدایم را بشنود. دیگر تصمیم گرفته بودم آنچه در سرم میگذشت و از شب پیش فکرم را بخود مشغول کرده بود به او بگویم

****************

 هشت روز جلوتر  – چهارشنبه ۱۴ مارچ  ۲۰۱۲

بیمارستان برنابی  – بخش بیماران تزدیک به موت – اتاق ۱۰۲

شب هنگام بود.  کنار مهرنوش ایستاده بودم.  صحبت کردن برایش سخت شده بود و باید کلمات را تک تک ادا کند  و بعد از هر کلمه نفسی تازه نماید.  بمن گفت : حمید….فردا….صبح….که دکتر….اومد….میخوام….ازش….سوالی….بپرسی. گفتم چی بپرسم عزیزم؟

گفت: بپرس….ما….درکجای….کار….هستیم؟

توضیحی نخواستم ، هر چند درست درک نکردم چرا خودش نمیخواهد از دکتر سوال کند.  فقط گفتم : حتما عزیزم ، ازش میپرسم.  چشمانش را بست . آخر شب که میخواستم به او شب بخیر بگویم بار دیگر گفت: حمید. …یادت نره ها….ازش….بپرس….از اینجا….ببعد….چی میشه؟

گفتم نگران نباش عزیزم، یادم نمیره.  چراغ ها را خاموش کردم و هر دو خوابیدیم، یا چیزی شبیه خوابیدن .  صبح ساعت ۸:۳۰  بود که دکتر آمد و بعد از احوالپرسی به او گفت  مطلبی یا سوالی نداری؟  مهرنوش گفت شوهرم میخواهد از شما سوالی کند.  گفتم  آقای دکتر مهرنوش میخواهد بداند ما در کجای کار هستیم و بکجا داریم میرویم.  دکتر به مهرنوش نگاه کرد و به او گفت خودت چی فکر میکنی؟  مهرنوش گفت من میبینم که داروهایم دیگر اثر ندارند. درد همه بدنم را گرفته، سلول های خونم از بین رفته، و حتی تزریق خون هم دیگر کمکی نمیکند.  دکتر گفت کاملا درست است .  ما بسرعت به نقطه غیر قابل اجتناب نزدیک میشویم. آیا میترسی؟

مهرنوش پاسخ داد: نمیدانم. فقط میدانم که حالم خیلی بد است. هیچ کاری نمیتوانم بکنم، و کنترل بدنم را از دست داده ام .  و بعد اضافه کرد : آقای دکتر اگر داروهایم را قطع کنم و آزمایش خون و تزریق خون انجام ندهم چه میشود؟  دکتر جواب داد :  تو در طی روزهای آینده بخواب خواهی رفت، یک خواب عمیق. ما هم کمک میکنیم درد و رنجی احساس نکنی.  تنها چیزی که میتوانم بگویم اینست که عزیمت تو دردناک نخواهد بود،  و بعد هنگامی که میخواست از اتاق خارج شود گفت: منهم فکر میکنم تصمیم درستی باشد

من شوکه شده بودم. مهرنوش از این تصمیمش بمن چیزی نگفته بود، ولی وقتی آنرا بر زبان آورد کاملا او را درک کردم.  میدانستم چرا به این نقطه رسیده است. او آدمی نبود که از درد شکایت کند. او آدمی نبود که از پیشرفت سریع سرطانش شکایت کند. همه چیز برمیگشت به جمله ای که در لابلای دیگر جملات گفت و آن اینکه ” کنترل بدنم را از دست داده ام”.  او که همیشه شور زندگی در وجودش موج میزد،  او که تا وقتی قدرت حرف زدن داشت هر روز صبح میگفت ” امروز روز بزرگ و خوبی است و چیزهای پرارزشی برایم رخ خواهد داد” ، او که همواره علیرغم درد های شدید درد و رنج را به سخره میگرفت، او کسی نبود که میدان را ترک کند ، ولی در عین حال نمیتوانست شاهد باشد که  قداست و کرامت انسانی اش خدشه دار شود.  او یک انسان آزاده بود و میخواست بصورت یک انسان آزاده رخت سفر ببندد

باین ترتیب از ۱۵ مارچ  بخواست مهرنوش کلیه داروها، بغیر از تزریق های مرفینی هر دو ساعت یکبار برای کاهش درد، قطع شدند و وسایل خون گیری و تزریق خون جمع آوری گردیدند.  آنروز و فردایش هنوز مقدار کمی غذای مایع میخورد ولی از روز ۱۷ مارچ  دیگر نتوانست لب به غذا بزند.  فقط دفعات متوالی بیدار میشد و تنها کلمه ای که میگفت “آب” بود.  آب را هم باید قطره قطره و با فاصله در دهان میریختیم. هر بار حدود ۲۰ دقیقه طول میکشید تا کمی آب بنوشد .  روز های ۱۷ و ۱۸ مارچ  هم بدین روال گذشتند و از روز ۱۹ مارچ  دیگر قادر به نوشیدن آب هم نبود .  گاهگاهی چشم باز میکرد، نگاهی به  اطراف و اطرافیان میانداخت و دوباره  می بست.  از خیلی قبل گفته بود که ” از دادن آب بمن غفلت نکنید” ولی با دهان بسته و عدم توانایی برای قورت دادن چگونه میتوانستیم این سفارش را بر آورده کنیم؟  لذا فقط به خیس کردن لبهای لطیفش بسنده میکردیم.  سه روز دیگر اینچنین دردناک سپری شدند.   روز ۲۱ مارچ، شب هنگام، بیرون اتاق کنار در ایستاده بودم.  سر پرستار بخش از آنجا رد میشد. گفت چیه حمید چرا اینقدر مغمومی ؟ گفتم چرا نباشم؟ مگر قرار نبود که در آرامش و بدون درد و ناراحتی از این دنیا برود؟  پس چرا اینهمه عذاب و شکنجه؟ هفت روز است غذایی به او نرسیده، سه روز است قطره ای آب نخورده ، او دارد از تشنگی و گرسنگی از میان ما میرود، این است آن چیزی که آقای دکتر به آن میگفت رفتن با آرامش؟  گفت حمید باور کن او به غذا و آب احتیاج ندارد.  همه قسمت های بدن او دارد از کار میفتند. در این شرایط او به چیزی احتیاج ندارد.  سکوت کردم بدون آنکه باورش کرده باشم. آنشب با خودم کلنجار میرفتم. سوال بزرگی در ذهنم بود که باید به آن جواب میدادم: آیا خود من آماده بودم که رفتن او را قبول کنم؟

******************

  ساعت ۶ صبح بود. از روی صندلی برخاستم. به کنار تخت مهرنوش رفتم. دهان خود را کنار گوشش گذاشتم.  میگویند حس شنوایی آخرین حسی است که از بین میرود.  میخواستم به او چیزی بگویم. امید داشتم صدایم را بشنود. دیگر تصمیم گرفته بودم آنچه در سرم میگذشت و از شب پیش فکرم را بخود مشغول کرده بود به او بگویم. شروع به صحبت کردم

 مهرنوش من، عزیز دلم، تو نمیتوانی تصور کنی که چقدر دوستت دارم.  نمیتوانی تصور کنی که چه تاثیر خوشایندی در زندگی من داشتی و هیچم را به همه چیز تبدیل کردی. عشق تو همیشه برایم پر رنگ بود و مهمتر و برتر از هر کس و هر چیز در زندگیم بودی. عشق جاودانی من، حاضر نبودم  که یک لحظه با تو بودن را با تمامی دنیا عوض کنم. مهرنوش عزیزم، چهار ماه پیش به تو گفتم که بودنت را در هر شرایطی به نبودنت ترجیح میدهم و تو قول دادی تا آنجا که بتوانی برایم میمانی. عزیز من، عشق همیشگی من، الان میخواهم حرفم را پس بگیرم و تو هم دیگر لازم نیست به قولی که دادی پایبند بمانی. عزیز دلم ، دیگر میتوانی بروی.  نمیتوانم با خود خواهی خود بیش از این اذیتت کنم. نمیتوانم بیش از این در رنج ببینمت.  تو تا الان بمن کمک کرده ای، وقتش است که حالا بخودت کمک کنی. دنیای من،  تو هر آنچه از دستت بر میامد برای من و بچه هایمان انجام داده ای. تو هیچ کار ناتمامی بجای نگذاشتی. اکنون با آسودگی برو. تو دستان مرا رها خواهی کرد ولی مطمئن باش دستانی  مهربان در انتظارت است.  تو در میان دستهای خوبی قرار خواهی گرفت. تو یک معصومی و جایگاهت بلند خواهد بود.  یادت باشد که بمن قول دادی از من شفاعت کنی تا بتوانم بار دیگر در کنارت قرار گیرم.  مهرنوشم بخودت کمک کن، با آرامش برو عزیزم

به اینجا که رسیدم سرم را از کنار گوشش پس کشیدم و به صورت زیبایش خیره شدم.  دو ثانیه نگذشت که قطره اشکی از گوشه چشم راستش بیرون آمد و در کنار پره بینی توقف کرد. نفسش بشدت کند شد، و فقط چهار نفس خیلی کوتاه 

خدا حافظ مهرنوش، و شرم بر من

شرم بر من که به عشق جاودانم گفتم برو

I saw with my own eyes that my soul is going

Posted by حمید on March 22, 2013
Posted in: 1- زندگی نامه ما. 2 comments

Thursday, Mar 22, 2012

Room 102, Palliative Care, Burnaby Hospital

It was 6:00 am.  I went to Mehrnoush’s bedside.  I had decided to tell her what was occupying my thoughts since last night.  It’s been said that the hearing is the last sense to go, so I was hopeful that she could hear me.  I touched her ears with my lips and started to speak.

**************

Eight days earlier, Mar 14, 2012

Room 102, Palliative Care, Burnaby Hospital

Talking had become very difficult for her.  She had to say the words one by one, breathing after each word.  I was standing at her bedside when she said, “Hamid….I want….you….to ask….the doctor….a question….when he comes in.…tomorrow…morning”.

“What do you want me to ask him, dear?”  I wondered. 

“Ask him….where. …are….we at?” she replied.

I was curious why she wouldn’t ask the question herself, but didn’t request any explanation and just said, “Certainly, my dear, I’ll ask him”.  She then closed her eyes.  Later that night when I wanted to tell her good night, she told me once more, “Hamid…. don’t forget….to ask….him….where are….we….going….from here”. “Don’t worry my love, I won’t forget” I assured her.  I turned off the light and went to the corner of the room where there was a small single bed.

It was 8:30am when the doctor came to visit her.  After the usual greetings, the doctor asked Mehrnoush if she had any questions or concerns.

Mehrnoush said, “Doctor, my husband wants to ask you a question.”

I took it from there, “Mehrnoush would like to know where we are at and where we are going from here?”

The doctor looked at her and said, “What do you think, Mehrnoush?”

“I see that my medications aren’t having any effect anymore.  I have lost my blood cells and platelets, and the blood transfusion doesn’t help much,” she replied.

The doctor answered, “It is correct Mehrnoush, we are reaching fast to that point.  Do you have any fears?”

“I don’t know.  I only know that my whole body is in pain and I have no control of my body.  What will happen, doctor, if I stop taking the medications and transfusions?”  She asked.

The doctor replied, “In the next few days you would go little by little to sleep, a deep sleep. We will also try to help you to not suffer or feel pain.  The only thing I can promise you is that your departure won’t be painful”, and when leaving the room, he added, “I also think that’ll be a right decision”.

I was shocked by this conversation between Mehrnoush and the doctor.  She had not said anything to me about this decision before but, as soon as she expressed it, I knew where it was coming from.  She was not the kind of person who would complain of pain.  She was not the kind of person to complain of the progress of the cancerous cells in her fight.  Everything was coming from the one sentence she mentioned among others: “I have no control of my body”.  For the person that she was, life was always beautiful and, until the recent days, she used to start the day by saying “today is a great day and great things will happen to me”. For the person that she was, quitting the battle field was not an option but, at the same time, there was only one thing that was more important than life: DIGNITY.  In the trade of life and dignity, she had chosen the latter.

Therefore, she stopped taking any medications from Mar 15th, except for every two hours when morphine was injected to decrease the pain.  All the blood tests and transfusions were also stopped.  On that day and the next, she still continued to have a little liquid food but, from Mar 17th and onward, she couldn’t take any food.  From that day on, she only asked for water whenever she was awake, which she could only drink drop by drop, taking some twenty minutes to have a little water. On Mar 19th, she stopped taking water too and, while seldom awake, couldn’t drink anymore.  It was a torturous situation because she had told me once, “when I am dying don’t neglect to give me water”.  But how could I do it with her closed mouth and inability to swallow?  We could only wet her warm lips.

Three more days passed with no change. On the night of Mar 21st, I was standing outside the room by the door.  The head nurse was passing by.  She looked at me puzzled and said, “What’s wrong, Hamid? Why are you so sad?”

“Why shouldn’t I be?” I replied, “It was supposed to be a peaceful departure.  That’s what the doctor said.  Is this called peaceful now?  She has not eaten anything for the last seven days.  She has not had any water for the last three days.  She is dying of hunger and thirst.  How peaceful is this?”

The nurse could only answer, “Hamid, trust me, she is not in pain or in any discomfort.  Her body system is shutting down.  She does not need anything in this condition.”

I stayed silent, unable to believe her. That night I was struggling with myself.  A big question to answer: Was I really ready for her departure?

It was the morning of Mar 22nd, 6:00 am. I went at her bedside.  I touched her ears with my lips and started to speak:

“My dearest Mehrnoush, my only love, you can’t imagine how much I love you.  You can’t imagine what a profoundly beautiful influence you had in my life.  You transformed my nothingness to full significance.  Your love was a treasure and you were more important to me than anything or anyone in life.  I was not ready to exchange the whole world with one moment of being with you.  My dearest Mehrnoush, I told you four months ago that I preferred you being with me as long as possible and under any condition than leaving me, and you promised you would try your best and fight to the last breath.  My dear, my eternal love, I now want to take back what I said, and so you don’t have to keep your promise anymore.  My world, I can’t be that selfish anymore and hurt you this much.  You have always been helping me, up to this very moment; it’s now time to help yourself.  You have done everything possible for me and our children and don’t have any unfinished business.  You may let go now my Mehrnoush.  You leave me behind but I am sure some kind hands are waiting for you.  You will be in good hands my love.  You are innocent and will have a high place before God. Ask God to let me in heaven where I can be with you again.  My Mehrnoush, go with peace, my love.”

I stopped talking at this point and just stared at her beautiful face.  In less than two seconds, a single tear came from the corner of her right eye and stopped at the nostril.  Her breathing became extremely slow.  Only four short and shallow breaths, and then….

Goodbye Mehrnoush, and shame on me.

Shame on me for having said “go” to my eternal love.

تأثیر عشق

Posted by حمید on March 6, 2013
Posted in: 3- شعر هایم برای او. Leave a Comment

:هستی ام را به شور و غوغا کشاندی

،آتشی پر لهیب در دلم

،فریادی پر نهیب در دهانم

.و طوفانی مهیب در فکرم 

این آتشی بود که تو در دلم افروختی آنگاه که شعله عشقت را به خرمن خشک دلم انداختی 

.و فریادی که تو بر زبانم راندی آنگاه که نوای عشقت را بر زبانم جاری کردی

.و طوفانی که تو در فکرم بپا کردی آنگاه که نقش عشقت را بردریای اندیشه ام انداختی

.که قبل از تو همه چیز در سکون و سکوت بود،  و ، بعد از تو نیز

یازده ماه گذشت

Posted by حمید on March 6, 2013
Posted in: 2- گفتنی هایم برای او. Leave a Comment

IMG_6568

IMG-20130219-00042 (2)IMG-20130219-00042 (3)

Ten months have passed

Posted by حمید on January 22, 2013
Posted in: 3- شعر هایم برای او. Leave a Comment

ده ماه گذشتLiteral Translation

٩ ماه گذشت

Posted by حمید on December 23, 2012
Posted in: 3- شعر هایم برای او. Leave a Comment

…بخاطر

    ،نگاه  من به  تو

نگاه کویری  تشنه بود به آب،  نگاه بلبلی عاشق به گل،  نگاه پروانه ای شیدا به شمع،  یا جاده ای متروک به مسافر

از تو سپاسگزارم بخاطر آنکه

چشمی شدی برای دیدن، زبانی شدی برای گفتن، هوایی شدی برای نفس کشیدن، بالی  شدی برای پریدن، نیازی شدی برای بی نیازی ، قفسی شدی برای رهائی

از تو سپاسگزارم

بخاطر تمام لحظاتی که کنارم بودی، بخاطر آنکه دستم را گرفتی، بخاطر آنکه رویاهایم را به حقیقت رساندی، بخاطر آنکه گذاشتی بتو تکیه کنم تا راست قامت بمانم، بخاطر آنکه بمن اطمینان داشتی و بخاطر آنکه بمن غرور دادی

از تو سپاسگزارم

بخاطر همه آنچه که بودی و همه آنچه که کردی، بخاطر آنکه دوستم داشتی، و بخاطر آنکه تو، تو بودی 

Posts navigation

← Older Entries
  • Categories

    • 1- زندگی نامه ما
    • 2- گفتنی هایم برای او
    • 3- شعر هایم برای او
  • Blog Stats

    • 2,422 hits
Blog at WordPress.com. Theme: Customized Parament by Automattic.
یادت نرود ز یادم
Blog at WordPress.com. Theme: Customized Parament.
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Powered by WordPress.com
Cancel